تبلیغات
❤دو دخمل دیــــــ ـــوونه...❤ - من خعلی خوشحالم

من خعلی خوشحالم

جمعه 22 فروردین 1393 02:18 ب.ظ

نویسنده : مونس





سلام سلام سلــــــــــــآم به روی ماهتون.....

چطورین؟خوش میگذره؟شکلک های شباهنگShabahang

من که خیـــــــــ ــــــ ـــــــلی خوشحالم..
 

ذوق مرگ نشم شانس آوردم!شکلک های شباهنگShabahang

می پرسین چرا؟؟؟؟

نمی پرسین؟

باشه منم نمیگم....

بگم؟!

خب حالا که اسرار میکنین میگمشکلک های شباهنگShabahang

عاقا ما یه گروه تئاتر تو مدرسه داریم که خودم نمایشنامه اش رو نوشتم (اسم نمایشنامه بر باد رفته هست)و کارگردانیش رو به عهده دارم

بازیگر نقش اولم هستم

(خواهش میکنم تشویق نفرمائید....خجالتم میدین جون مریم)

از اوایل مدرسه روش کار کردیم

فک میکنم بهمن بود که رفتیم و اولین اجراش رو تو سالن تئاتر آموزش و پرورش انجام دادیم..

عاقا تا جوابش اومد 3بار مردیم و زنده شدیم

ما بین همه مدارس اول شده بودیم.....خداییش خیلی خوشحال شدیم

تلاشمون رو برا مرحله بعد صد برابر کردیم

اسفند ماه که شد نوبت مرحله دوم بود که بین شهر ما و شهرای غرب استان بود که مرحله قطبی بهش میگفتن

اونجام رفتیم اجرا کردیم.....بازم اول شدیم.....

عاقا اون موقع که گفتن اول شدین اینقد خوشحال شدییییم که همه مدرسه رو گذاشتیم رو سرمونmade by Laie

قرار شد که بریم مرحله سوم که همون مرحله استانی بود....دلم عین سیر و سرکه میجوشید...

ساعت6صبح روز چهرشنبه(دیروز)رفتیم دم در آموزش و پرورش...

تو راه دیالوگا رو با بروبچ تمرین میکردیم

رسیدیم کرمونشاه.... دیدیم اوه اوه اوه.....چه سالن بزرگ و باکلاسی بود...

خدایی این مرحله دیگه ببا بقیه فرق داشت

از همه شهرای استان اومده بودن..

داورا با دقت بیشتری کارا رو میدیدن

ی کوچولو میترسیدم....ی کوچولو که نه ...زیــــــــاد میترسیدم

پیش خودم گفتم یعنی میشه این مرحله رو هم ببریم؟؟؟

(آخه هر گروهی که  اول میشدمیرفت مشهد که مرحله کشوری بود)

عاقا اسم گروه ما رو  اعلام کردن

تو دلم گفتم یعنی میشه ببریم!!!؟؟؟؟

گفتم خدا جوووونم.....اگه امام رضا ما رو می طلبه این دفعه هم خودت کمک کن که اول بشیم...

یا علی گفتیم رفتیم رو سن.....

بچه ها واقعا خوب اجرا کردن

دیگه موقع اون بود که برگردیم شهر خودمون

تو راه برگشت همش به کار فک میکردم...

حدودای ساعت 3 بعد از ظهر بود

نزدیکای شهر خودمون بودیم که بابام زنگ زد و گفت هرجا پیاده شدی بم بگو که بیام دنبالتشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

منم گفتم که با دوستام بر میگردم...

برگشتم خونه


.
.
.
.
.
.
.
.

شب بود حدودای ساعت 8:30

داشتم شام میخوردممحصل

تلفن زنگ خورد

فائزه دوستم بود

گف مریم اوووووول شدیم

وااااای ی جیغی کشیدم که فک کنم همه همسایه ها موجی شدن!!!!شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

با خوشحالی گفتم:رااااااس میگی؟؟؟؟؟؟؟

گف:کاسه تو بیار ماست بگیییر!!!(خخخخ دوستای من در هر موقعیتی برای ضایع کردن ادم استفاده میکنن)

اینقد عین ندید بدیدا دادو بیداد کردم که نگو و نپرسس(خداییش ندید بدید بودم دیگه حق بدین)

میخواستم همون دیشب بپرم پای نت براتون تعریف کنم  اما ابجیم زودتر از من رسید و گف نمیذارم بشینی 

چون هر وخت که تو میشینی رو این صندلی(منظورش همین صندلی جلو کامپیوتره)دیگه باید با کف گیر جدات کنن ازش....


خلاصه که دیشب نشد شما رو تو شادیام سهیم کنم.....دیشب اخرای شب کامپیوتر از دست اشغالگر قدس(ابجیم)خارج شد...

تا نشستم پای نت مامانم ی ریییییز میگفت بسه خاموش کن دیگه بیا بخواااااااب بچه...اخرش تو کور میشی پای این کامپیوتر
.
.
.
.
.

کاش مرحله کشوری رو هم ببریم(خیلی دیگ پر توقع شدم نه؟)

اون موقع معرف میشم باهام مصاحبه میکننخخخخخ

برا همتون از ته ته ته دلم آرزوی موفقیت میکنم

راستی ...خیلی دوست دارم مونس


نویسنده:مریم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 22 فروردین 1393 02:20 ب.ظ



قالب های بروبکس